omidjafari.blogsky.com khosh omadid, ghadametun rooye cheshm.
دل من

هر چه از دل برآید



مستند حیات وحش (حیات) مستند حیات وحش (حیات)
محبوبترین و جدیدترین مستند جهان
کیفیت عالی زیرنویس فارسی اورجینال
سریال کره ای ققنوس
نسخه کامل و دوبله فقط 8000 تومان
پخش شده از شبکه فارسی  1
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
  
 
حال من خوب است اما با تو بهتر می‌شوم‌

آخ‌... تا می‌بینمت یک جور دیگر می‌شوم‌


با تو حس شعر در من بیشتر گل می‌کند

یاسم و باران که می‌بارد معطر می‌شوم‌


در لباس آبی از من بیشتر دل می‌بری‌  

آسمان وقتی که می‌پوشی کبوتر می‌شوم‌


آنقَدَرها مرد هستم تا بمانم پای تو

می‌توانم مایه‌ی ـ گهگاه‌ـ دلگرمی شوم‌ 
 

میل‌، میل توست‌، امّا بی تو باور کن که من‌

در هجوم بادهای سخت‌، پرپر می‌شوم
نوشته شده در چهارشنبه 14 بهمن 1388ساعت 20:20 توسط امید نظرات (4)|

خبر به دورترین نقطه جهان برسد                   نخواست او به من خسته بی گمان برسد   

 شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت           کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد  

 

چه می کنی که اگر او را خواستی یک عمر           به راحتی کسی از راه ناگهان برسد  

 

رها کنی برود از دلت جدا باشد                     به آنکه دوست ترش داشته به آن برسد  

 

رها کنی بروند تا دو پرنده شوند                    خبر به دورترین نقطه جهان برسد  

 

گلایه ای نکنی و بغض خویش را بخوری            که هق هق تو مبادا به گوششان برسد  

 

خدا کند که نه ...!! نفرین نمی کنم که مباد            به او که عاشق او بودم زیان برسد  

 

خدا کند که فقط این عشق از سرم برود              خدا کند که فقط زود آن زمان برسد...!!!

نوشته شده در جمعه 9 بهمن 1388ساعت 13:00 توسط امید نظرات (3)|

نوشته شده در شنبه 3 بهمن 1388ساعت 18:04 توسط امید نظرات (5)|

برای دوست داشتن ات

محتاج دیدن ات نیستم...

اگر چه نگاهت آرامم می کند

محتاج سخن گفتن با تو نیستم ...

اگر چه صدایت دلم را می لرزاند

محتاج شانه به شانه ات بودن نیستم...

اگر چه برای تکیه کردن ، شانه ات محکم ترین و قابل اطمینان ترین است

دوست دارم

نگاهت کنم ... صدایت را بشنوم...به تو تکیه کنم

دوست دارم بدانی

حتی اگر کنارم نباشی...

باز هم

نگاهت می کنم ... صدایت را می شنوم ... به تو تکیه می کنم

.

.

نوشته شده در پنجشنبه 1 بهمن 1388ساعت 13:30 توسط امید نظرات (10)|

 

امشب دوباره شیشه قلبم شکسته شد

بیچاره مرغ عشق قفس زار و خسته شد

عکس سه در چهار قشنگ تو پیش من

در زیر اشکهای غمت خیس و شسته شد

لیلا چرا نظر سوی مجنون نمیکنی

طفلک به خاطر تو چنین بال بسته شد

از آن  زمان که این دل تنها اسیر تست

افکار درس و مدرسه من گسسته شد 

 

http://mnabavi.blogfa.com/

نوشته شده در چهارشنبه 30 دی 1388ساعت 10:42 توسط امید نظرات (3)|

 

  

  موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه‌ی پایان رسیدن... 

 

کوچک باش و عاشق...عشق می داند آیین بزرگ کردنت را... 

 

زمانی می رسد که سکوت بیش از همه ی گفته ها مقصود را می رساند... 

 

برای پرواز کردن اول باید ایستادن،راه رفتن و بالا رفتن را آموخت...پرواز کردن با پرواز کردن آغاز نمی شود...  

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه 22 دی 1388ساعت 18:03 توسط امید نظرات (3)|

امشب قاصدک خیالم را فوت کرده ام،


دیدمش،


به سوى آسمان رفت،


ماه را پشت سر می گذارد و کهکشانها را رد خواهد کرد،


چشم انتظار باش!


نشانى تو را به او داده‌ام.


به او خوب گوش کن،


به تو خواهد گفت که چه اندازه دوستت دارم.

نوشته شده در شنبه 5 دی 1388ساعت 19:54 توسط امید نظرات (8)|

 

بس هوا سردش بود و منم سردم بود.

 آسمان سر در گم و خدا غمگین بود !

 و منم مثل همیشه ،  تک و تنها ، لب آن پنجره ی خورده ترک ، غرق در فکر خدا ، در تکاپو بودم!

 دل فسرده می نوشتم از او....................!

 در همین گیر و گدار ، لرزش پنجره ها رشته ی فکر مرا کرد جدا.

 قاصدک بود که می کوفت به روی شیشه ی خورده ترک!

 پا شدم پنجره را وا کردم.

 سوز تندی آمد، همزمان قاصدک هم داخل شد.

 قاصدک خنده نمی کرد چون همیشه ،

 قاصدک در خود بود!

 قاصدک چرخی زد .

 معصومانه زمین خورد و گریست!

 قاصدک جان چه شده ست؟!

 قاصدک، هان: چه شده ست؟!

 قاصدک زار مزن  ، گریه مکن.........

 قاصدک اشک مریز، ناله مکن..........

 قاصدک زجه مزن ....

 قاصدک حرف بزن....

 گو به من تا چه شده ست...........؟!

 تو چرا غمگینی؟!

 گو به من دردت چیست؟!

 آخر این حرفت چیست؟!

 چه پیام آوردی که چنین غم زده ای؟!

 جان من حرف بزن  ، ترسیدم!

 خبر تو از کیست؟

 قاصدک حرف نمی زد !

 قاصدک ساکت بود!

 قاصدک عاشق بود ،  چشمهایش می گفت!

 از نگاهش خواندم که گرفتار نگاهی شده است!

 عاشق قاصدک دیشب خواب!

 قاصدک جان تو چرا؟!

 قاصدک خواب دروغ است!

 قاصدک ، هان: تو چرا؟!

 تو خودت می گفتی : عشق دروغ است و سراب!

 تو خودت می گفتی : عشق وهم است و خیال!

 تو خودت می گفتی : عشق غریب است و فریب!

 عاقبت پس تو چرا؟!

 قاصدک نطق نمی کرد!

 قاصدک تاب نداشت.

 وز پس حادثه ی عشق تنش می لرزید، مثل یک برگ درخت از سرما ، مثل یک شاخه ی بید!

 قلب پاکش به سختی میزد.

 و نفسهاش به شمارش افتاد...

 قاصدک عاشق بود گرچه خود می دانست...........

 قاصدک جان پاشو...............

 قاصدک حرف بزن..............

 قاصدک هیچ نمی گفت ، قاصدک ساکت بود!

 قاصدک گریه نمی کرد دگر!

 آخرین حرفش همین بود: سکوت!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 و چه آرام و قشنگ چشهمهایش را بست.

 پر پرواز نداشت!

 و چه زیبا پژمرد!

 قلب پاکش ز تپش خسته شد و ساکت شد.

 قاصدک هیچ نگفت

 و چه عاشق هم مرد!

 چشم من اشکی شد ، قاصدک اشک مر اباورکرد!

 چشمهایش وا شد، رو به سویم خندید!

 قاصدک خندیدی..............؟!

 قاصدک زنده شدی.............؟!

 باز هم هیچ نگفت...........!

 و دمی زنده شد و باز هم مرد.

 و چه خندان پژمرد!

 قاصدک باز هم مرد.

 و دوباره چشم من اشکی شد .

 ولی اینبار خبر از وا شدن چشمی نیست..........!

 قاصدک مرد دگر ،

  تا همیشه،  تا ابد.....................

 قاصدک مرد و ولی هیچ نگفت!

 و فقط گوشه ی قلبش چنین حک شده بود :

 " مردن از عشق چه بس شیرین است. "

 قاصدک مرد و پیامش این بود............................!

نوشته شده در یکشنبه 29 آذر 1388ساعت 17:31 توسط امید نظرات (5)|

  
حمید مصدق و فروغ فرخ زاد در شعر معروف سیب

”’حمید مصدق خرداد ۱۳۴۳″
تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت 


“جواب زیبای فروغ فرخ زاد به حمید مصدق” 

من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را….
و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت

نوشته شده در چهارشنبه 18 آذر 1388ساعت 10:21 توسط امید نظرات (4)|


یادت باشه که :

در زندگی یه روزی به عقب نگاه میکنی . به آنچه گریه دار بود میخندی . . . 

 

                                                          *********** 

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه گذاشن سدی در برابر رودیست که از چشمانت جاری است. 

                                                          *********** 

سکوت متن آسانی است که معمولا اشتباه خوانده می شود. 

                                                          ***********  

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه ناتمام ماندن قشنگترین داستان زندگی است که مجبوری آخرش را با جدایی به سرانجام برسانی . 

                                                          *********** 

در این جهان نیاز به دوست داشتن و ستایش شدن بیش از نیاز به نان است.

نوشته شده در دوشنبه 25 آبان 1388ساعت 20:14 توسط امید نظرات (2)|

پای‌آبله ز راه بیابان رسیده‌ام
بشمرده دانه دانه کلوخ خراب او
-------------------برده به‌سر به بیخ گیاهان و آب تلخ

در بر رخ‌ام مبند، که غم بسته بر درم
دل‌خسته‌ام به زحمت شب‌زنده‌داری‌ام
-------------------ویرانه‌ام ز هیبت آباد  خواب تلخ


عیب‌ام مبین ، که زشت و نکو دیده‌ام بسی
دیده گناه‌کردن شیرین دیگران
-------------------وز بی‌گناه دل‌شدگانی ثواب  تلخ


در موسمی که خستگی‌ام می بَرَد ز جای
با من بدار حوصله ، بگشای در ز حرف
-------------------امّا در آن نه ذرّه عتاب و خطاب تلخ


چون این شنید ، بر سر ِ بالین  من گریست
گفتا : کنون چه چاره ؟ بگفتم : اگر رسد
-------------------با روزگار  هجر و صبوری ، شراب  تلخ ! 

 

«نیما یوشیج»

نوشته شده در یکشنبه 10 آبان 1388ساعت 10:33 توسط امید نظرات (2)|

    " پارادوکس"

"با سیاست باش و از حرف نزن!"     

 

  " عقد و عقل"                                       

"بسیارند جوان هایی که سر عقد آمدند و سر عقل نیامدند.              

بسیارند جوان هایی که سر عقل آمدند و سر عقد نیامدند! "  

 " moonwalk" 

"گاهی درجا می زنی اما خیال می کنی پیش رفته ای.                    
گاهی پیش می روی اما خیال می کنی درجا زده ای. "

  

 " فقط خودم، فقط خودت"

"اگر برای خودت کسی نیستی احتمالا مشکل از خود توست.           
اگر خودت برای کسی نیستی احتمالا مشکل از خود اوست!"

 

 

 

"خوش باشید دوستان"

نوشته شده در دوشنبه 13 مهر 1388ساعت 15:39 توسط امید نظرات (1)|

شاگردی از استادش پرسید: عشق چیست؟
استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پرخوشه ترین شاخه را بیاور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به یاد داشته که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی؟
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت.
استاد پرسید: چه آوردی؟
و شاگرد با حسرت جواب داد: هیچ! هر چه جلو می رفتم، خوشه های پرپشت تر می دیدم و به امید پیدا کردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم.
استاد گفت : عشق یعنی همین!
شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست؟
استاد به سخن آمد که: به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور. اما به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی!
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت.
استاد پرسید که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم، انتخاب کردم. ترسیدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم.

استاد باز گفت: ازدواج یعنی همین!! 

 

نوشته شده در چهارشنبه 1 مهر 1388ساعت 16:17 توسط امید نظرات (2)|

تا حالا به رابطه ی دو تا چشم دقت کردی ؟؟ 

 با هم باز میشن! با هم بسته میشن!  با هم میخندن - با هم گریه میکنن - با هم میچرخن . جالب اینجاست که هیچکدوم هم اون یکی رو نمیبینه . 

 دوستی یعنی این !!!!  

حالا دقت کردی این دو تا چشم فقط زمانی که یه دختر جلوشون ظاهر میشه یکیشون بسته میشه و اون یکی باز میمونه (چشمک) . 

 نتیجه گیری اخلاقی : دختر حتی بهترین و محکم ترین روابط دوستی رو هم به هم میزنه!!!

نوشته شده در شنبه 21 شهریور 1388ساعت 14:54 توسط امید نظرات (4)|

برای دانلود کتاب نرم افزار موبایل



http://www.iranmeet.com/

کلیک کنید.



خوش باشید.

نوشته شده در چهارشنبه 18 شهریور 1388ساعت 13:54 توسط امید نظرات (0)|

برای اینکه از آمار لحظه به لحظه جهان اطلاع پیدا کنید

  

 http://www.worldometers.info/fa/ 

 

خوش باشید دوستان

نوشته شده در دوشنبه 9 شهریور 1388ساعت 18:04 توسط امید نظرات (2)|

 حیسن پناهی

 

و سیاه شد در فراموشی سگ سفید امنیتم

و کبوترانم را از یاد بردم

و می رفتم... و می رفتم... و می رفتم...

تا بدانم و بدانم و بدانم

از صفحه ای به صفحه ای

از چهره ای به چهره ای

از روزی به روزی

از شهری به شهری

زیر آسمان وطنی که در آن فقط  مرگ  را به مساوات تقسیم می کردند!

(حسین پناهی)

نوشته شده در شنبه 7 شهریور 1388ساعت 16:50 توسط امید نظرات (3)|

یک ترم دیگه گذشت 

 

۲باره فرجه بعدشم امتحان، اما ایندفعه فرق میکنه  

 

اینبار بعد امتحان باید بشینیم واسه ارشد بخونیم. 

 

  

 

 

نوشته شده در دوشنبه 4 خرداد 1388ساعت 18:26 توسط امید نظرات (7)|

 

شب، مگر بودش گذر بر منزل جانان من

  

تازه گردید از نسیم صبحگاهی، جان من

می‌کند کار سمندر، بلبل بستان من

بس که شد گل گل تنم از داغهای آتشین

صد چو فرهاد و چو مجنون، طفل ابجد خوان من

طفل ابجد خوان عشقم، با وجود آنکه هست

گفت: می‌ترسم که بگذارد در آن پیکان من

گفتمش: از کاو کاو سینه‌ام، مقصود چیست؟

ننگ می‌دارند اهل کفر، از ایمان من

بس که بردم آبروی خود به سالوسی و زرق

از برای مصلحت بود اینهمه افغان من

با خیالت دوش، بزمی داشتم، راحت فزا

ای خوش آن روزی که پیشت، جان سپارد جان من

رفتم و پیش سگ کویت، سپردم جان و دل

کاش بودی این دل سرگشته در فرمان من

از دل خود، دارم این محنت، نه از ابنای دهر

صدهزاران، درد دیگر هست سرگردان من

چون بهائی، صدهزاران درد دارم جانگداز

نوشته شده در شنبه 19 اردیبهشت 1388ساعت 23:24 توسط امید نظرات (3)|

چرا حلقه نامزدی رو به انگشت سبابه یا اشاره نمیندازن؟ حلقه نامزدی برای اولین بار در مصر باستان توسط پرنسس نفرتیتی در مراسم ازدواجش بر انگشت دست کرده و مورد استفاده قرار گرفت .حالا به این موضوع که در ان زمان علم  و اگاهی انها از طب چقدر بالا بوده جای یک بحث دیگر دارد.بعد ها ثابت شد تنها رگی که مستقیما  به قلب راه دارد فقط در این انگشت میباشد.وهیچکدام از انگشت های دیگر دارای چنین خصوصیتی نمیباشد.

نوشته شده در دوشنبه 31 فروردین 1388ساعت 22:08 توسط امید نظرات (2)|


کسی جرمی نکرده این روزها؛ گر به ما عشقی نمی ورزه

بهایی داشت این دل پیشترها؛ که در این روزها نمی ارزه
نوشته شده در پنجشنبه 20 فروردین 1388ساعت 22:53 توسط امید نظرات (8)|

نوروز ۸۸ هم اومد و رفت 

 

و  

دوباره دانشگاه. 

 

سال جدید بر شما خوش یمن.

نوشته شده در شنبه 15 فروردین 1388ساعت 12:28 توسط امید نظرات (4)|

داشتم با دوستام در مورد وبلاگمون بحث میکردیم 

 

یکیشون گفت: من اصلاْ از وبلاگت خوشم نمی آد،  

چون خوشم نمی آد هیچ وقت نمی آم بهش سر بزنم . 

 

وقتی دلیلشو پرسیدم گفت: 

 

چون همش موج منفی به آدم می ده، اعصاب آدم خرد میشه  و ناراحت کننده است که تو اینجوری فکر می کنی. 

 

حالا من می خوام نظر شما رو هم بدونم، خواهشاْ نظر واقعیتونو بنویسید.

نوشته شده در یکشنبه 11 اسفند 1387ساعت 21:52 توسط امید نظرات (3)|

 

تا حالا اتفاق افتاده دلت چیزی بخواد ولی تو نتونی اونو بدست بیاری؟

من الان در این زمان تا این لحظه اکثر چیزهایی که خواستم بدست آوردم؛

اما هر چی بزرگتر میشیم نیازمون هم بزرگتر میشه

اینقدر بزرگ میشه که حتی خواستنش هم خیلی سخته

سخت از این جهته که می ترسی

میدونی ترس از چی؟

ترس از این که نتونی بدستش بیاری؟

پس سکوت می کنی

و در درون خودت اون شعله ی شعله ور و خاموش می کنی

تا ...

اما

من می خوام؛ 

...

دنبال راه حل می گردم که چه جوری در دلمو وا کنمو هر چی داخلشه بریزم بیرون.

باید فکر عاقبتو هم کرد

...

نوشته شده در جمعه 2 اسفند 1387ساعت 18:34 توسط امید نظرات (7)|

من در اینجا در تنهایی، بیست بهار و پاییز را پشت سر گذاشتم و به همراه رویش سبزه در باغ، شکوفه بر درخت و افتادن میوه بر خاک از پشت همین شیشه سرمای زمستان را تجربه کردم؛


دلم نمی خواهد کسی در قفس تنهایی ام، راهی به بهانه ی دادن دانه باز کند؛


دلم نمی خواهد نسیم به درون قفس تنهایی ام به بهانه ی هوای تازه پر بکشد؛


دلم نمی خواهد طلوع خورشید و غروب آفتاب بر سقف اتاقم کذر کنند؛


من در خلوت تنهایی خود یک به یک ابعاد زندگی ام را خراب می کنم تا دیگر تکیه گاهی باقی نماند؛


می خواهم در پوچی زندگی در یکی از حفره ها بخوابم؛


و دیگر...


بیدار نشوم!!!

نوشته شده در یکشنبه 27 بهمن 1387ساعت 15:20 توسط امید نظرات (7)|



دکتر نوروزی هم رفت!!!؟؟؟؟ 

 

 

http://nouruzi.persianblog.ir

نوشته شده در پنجشنبه 17 بهمن 1387ساعت 00:37 توسط امید نظرات (7)|

امروز که دیوان حضرت حافظ در دستم بود نیت کردم و فال گرفتم و این هم فال من.   

مرحبا ای پیک مشتاقان بده پیغام دوست


تا کنم جان از سر رغبت فدای نام دوست

واله و شیداست دایم همچو بلبل در قفس


طوطی طبعم ز عشق شکر و بادام دوست

زلف او دام است و خالش دانه آن دام و من


بر امید دانه‌ای افتاده‌ام در دام دوست

سر ز مستی برنگیرد تا به صبح روز حشر


هر که چون من در ازل یک جرعه خورد از جام دوست

بس نگویم شمه‌ای از شرح شوق خود از آنک


دردسر باشد نمودن بیش از این ابرام دوست

گر دهد دستم کشم در دیده همچون توتیا


خاک راهی کان مشرف گردد از اقدام دوست

میل من سوی وصال و قصد او سوی فراق


ترک کام خود گرفتم تا برآید کام دوست

حافظ اندر درد او می‌سوز و بی‌درمان بساز


زان که درمانی ندارد درد بی‌آرام دوست

نوشته شده در جمعه 4 بهمن 1387ساعت 14:58 توسط امید نظرات (10)|

اولین امتحان گذشت. 

 

دومیش هم همینطور... 

 

البته به‌خیر گذشت... 

 

امتحان سوم: امروز ساعت ۱۳ 

 

و اما فردا، نمی دونم چی بگم چون خیلی سخته. 

 

بهتر برم درس بخونم. 

 

التماس دعا

نوشته شده در یکشنبه 29 دی 1387ساعت 08:53 توسط امید نظرات (4)|

امتحان امتحان امتحان 

 

    امتحان امتحان 

 

        امتحان 

          ... 

          .. 

          . 

 

امتحان در امتحان 

 

شنبه یکی 

 

یکشنبه دوتا 

 

و دوشنبه یکی  

 

و ... 

  

پشت سرهم  

 

خدا بخیر بگذرونه! 

 

نوشته شده در سه شنبه 24 دی 1387ساعت 23:41 توسط امید نظرات (4)|

آره من در فرجه امتحاناتم 

 

باید بشینیم درس بخونیم 

 

کسایی که دانشجو هستن و تا حالا لای کتابو باز نکردن منو درک می کنن. 

 

درس درس 

درس 

درس 

.. 

.

نوشته شده در جمعه 20 دی 1387ساعت 14:23 توسط امید نظرات (7)|

آسمان هم مثل دل من گرفته بود امروز
ابری بود و مه آلود، اما بارانی نبارید
من هم نباریدم
گریستن را هم حتی از خاطر برده ام من
خالی از بودن
خسته از خواستن
شاید این غمگین ترین روز تولدم بود
اگر غم را مفهومی باشد بعد از این!
اصلا چه اهمیتی دارد؟!

نوشته شده در دوشنبه 2 دی 1387ساعت 21:12 توسط امید نظرات (3)|

ُُخوب که فکرش را میکنم همیشه مدیون خدا بوده امُُ  

خدایی که در مواقع سختی به دادم می رسد؛ 

آری خدایی که همیشه به یاد ماست؛ 

ولی ما... 

...

نوشته شده در سه شنبه 26 آذر 1387ساعت 14:07 توسط امید نظرات (2)|

هوا هوای خیزش هوای انقلابه بجنگ تا بجنگیم این آخرین جوابه
وقتی سیاهی شب جار میزنه تو کوچه
ستاره های مارو دارمیزنه تو کوچه
و قتی نشسته در خون زمزمه های  عاشق  نشستن عین  مردن ننگ برای عاشق
هوا هوای خیزش هوای انقلابه بجنگ تا بجنگیم این آخرین جوابه  
میخوام دلای خسته وسعت دریابشن  , دستای مهربونی پلی به فردا باشن
سپیده از سرشب چله نشسته اینجا  , حصارهای ظلمت بین جه شکسته اینجا
هوا هوای خیزش هوای انقلابه بجنگ تا بجنگیم این آخرین جوابه
ای عامرا ن سر کوب از ظلمتان بخشمیم
مازن و مرد جنگیم  بجنگ تابجنگیم
دانشگاه پادگان نیست جولنگه شما نیست
اینجا حریم علم است
بند و شکنجه گاه نیست
ای عامرا ن سر کوب از ظلمتان بخشمیم
مازن و مرد جنگیم  بجنگ تابجنگیم
مقابل اختناق سینه سپر میکنیم
 سینه ما  بشکنید عزم دگر میکنیم
سرکوب اثر ندارد
در عزم دانشجویان آزاد باید گردد یاران ما در زندان
دانشجو میمیرد ذلت نمیپذیرد

نوشته شده در شنبه 16 آذر 1387ساعت 20:16 توسط امید نظرات (2)|

تقصیر منِ؟

 

همه ازم انتظار دارن!

 

باید جواب انتظاراتی که ازم دارن بدم. 

 

اما چطوری و چگونه؟

نوشته شده در سه شنبه 12 آذر 1387ساعت 15:51 توسط امید نظرات (2)|

گاهی آنقدر صدایت می زنم  

که تمام کوهستانهای دورتر از سرزمینم فریادهایم را می شنوند. 

چه می شود گاهی به اتاق تنهایی ام پا بگذاری؟ 

من دلبسته پاییزم. 

دلبسته همان فصلی که هیچ از بهار کم ندارد. 

صدایم را بشنو 

 صدایی که به دنبال کلماتی روشن است.

نوشته شده در یکشنبه 10 آذر 1387ساعت 19:07 توسط امید نظرات (4)|

تنهایی،

.

.

 این واژه را بلندترین شاخه درخت خوب می فهمد.

نوشته شده در شنبه 9 آذر 1387ساعت 11:40 توسط امید نظرات (1)|

آره 

خیلی وقت که پیدام نیست 

قبول دارم 

دیروز یکی از دوستامو بعد چند ماه دیدم 

بهش گفتم کجایی؟ پیدات نیست؟ 

در اون لحظه یهو گفتم که ببخشید من پیدام نیست. 

 

و حال اینک در نبود شما ما هم نبودیم، 

و حال دوباره، 

آمدیم: 

بعد ۱۲ روز. 

نوشته شده در پنجشنبه 7 آذر 1387ساعت 15:49 توسط امید نظرات (3)|

کتاب در دستم 

در کنارم 

در روبرویم 

               هزاران جلد 

 

اما من 

لای کتابو باز نمی کنم 

کتاب برای چه نوشته شده؟ 

برای من 

برای تو 

              برای کی؟  

 چرا نوشته شده 

نمی دانم 

این را می دانم که  

هیج جیز بی مقصود بوجود نیامد 

                                             لیکن کتاب هم هدفی دارد  

 

کتاب در دستم 

بازش می کنم 

                     ؛به نام خدا؛  

پیشگفتار 

              ؛در تالیف هر کتاب، تجارب، دیدگاه ها و شیوهء برخورد هر نویسنده با مباحث مربوط به یک رشته نکته بسیار مهم و اساسی است؛ 

 

آری هر کتاب تجربه نویسنده است 

منتقل می شود به ما 

که چه؟ 

             که ما استفاده کنیم  

و حال استفاده 

                      و اینک تجربه از تجربه 

و منتقل می کنیم به بعد 

                                 و نسل بعد...

نوشته شده در شنبه 25 آبان 1387ساعت 22:22 توسط امید نظرات (3)|

یادداشت قبلیم کمک بود 

من کمک می خواستم 

غافل از اینکه امروز یکی تو دانشکده ازم کمک خواست

الان باید چی کار کنم  

خودم کمک می خوام 

به اون کمک کنم 

بی خیال خودم شدم  

حالا موندم که چه جوری کمک کنم 

میگن اگه مشکل کسی رو حل کنی خدا مشکل تو رو حل میکنه 

حالا تمام فکر و ذهنم شده که چه جوری به اون کمک کنم 

چون می دونم که اون از من بیشتر به کمک نیاز داره

نوشته شده در یکشنبه 19 آبان 1387ساعت 21:53 توسط امید نظرات (2)|

این روزها یه جوری ام 

خسته و کوفته 

دوست دارم فعالیت کنم 

چی کار کنم 

از بی کاری خسته شدم 

زندگی برام پوچ و بی معنی شده 

کمک می خوام  

برای چی؟ 

...... 

که به زندگی بر گردم. 

منتظرم یکی دستمو بر داره  

منو از پوچی رهاییم بده

کمک.... 

کمک....

نوشته شده در شنبه 18 آبان 1387ساعت 20:29 توسط امید نظرات (3)|

دلم تنگ است. 

 این روزها ناجور دلتنگم.  

دل تنگ آدمی را کم حوصله می‌کند.  

دل تنگ اخلاق آدم را بد.  

دل تنگ تخم شک در دل می‌کارد. 

 دل تنگ آرزو‌های آدم را بلند می‌کند.

دلم تنگ است.  

این روزها بیشتر از همیشه ...

نوشته شده در سه شنبه 14 آبان 1387ساعت 16:57 توسط امید نظرات (1)|

فاصله را تو یادم دادی

وقتی با لبخند

دور شدی از من

 فاصله یعنی تو... 

...................................................................... 

 عیب "از اینجاست که من '' آنچه هستم '' را با

'' آنچه باید باشم '' اشتباه می کنم ،خیال میکنم آنچه

باید باشم هستم،در حالیکه آنچه هستم نباید باشم.

نوشته شده در یکشنبه 12 آبان 1387ساعت 21:06 توسط امید نظرات (4)|

پرسید:

 به خاطر کی زنده هستی؟ با اینکه دلم می خواست با تمام وجودم داد بزنم

"بخاطر تو" بهش گفتم به خاطر هیچ کس. پرسید پس به خاطر چه زنده

 هستی؟ با اینکه دلم فریاد میزد "به خاطر تو" با یک بغض غمگین گفتم به

خاطر هیچ چیز. ازش پرسیدم تو به خاطر چی زنده هستی؟ در حالیکه اشک

 تو چشمانش جمع شده بود گفت به خاطر کسی که به خاطر هیچ زنده است.

نوشته شده در جمعه 10 آبان 1387ساعت 21:48 توسط امید نظرات (5)|


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس

be bloge dele man khosh omadid! اشکی که بی‌صداست پشتی که بی‌پناست دستی که بسته است پایی که خسته است دل را که عاشق است حرفی که صادق است شعری که بی‌بهاست شرمی که آشناست دارایی من است ارزانی تو ... JaVaCode.Ir1.Ir



 بهترین سایت خدمات دهی به وبلاگ نویسان